رفتن به بالا

تعداد اخبار امروز : 0 خبر


  • یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۵
  • الأحد ۲۹ جماد أول ۱۴۳۸
  • 2017 Sunday 26 February
    مهاباد لطیف
    (°C)
    وزش باد ۴(mph)
    فشار ٢۵.۶٨(in)
    محدوده دید ۶.٠(mi)
    اشعه فرابنفش 0-Low
    رطوبت ٢۵.۶٨(in)
گاه‌شمار تاریخ خورشیدی
اسفند ۱۳۹۵
ش ی د س چ پ ج
« بهمن    
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
2829  
سخنی چند دربارەی بازگشایی "کمپین مجازی خواندن" در دانشگاه کردستان

کمپینی برای خواندن

احتمالا کمپینی برای خواندن  در جوامعی که کمتر می خوانند همانقدر ضروری باشد که کمپینی حقوق بشری در راە مبارزە با نقض حقوق فرهنگی ملیت ها و مثلا کمپین آموزش به زبان مادری .. یا مبارزه زنان علیە تبعیض های جنسیتی و غیره. عنوانی جالب حداقل در حد تلنگری جهت درک بحران "خواندن" در این […]

احتمالا کمپینی برای خواندن  در جوامعی که کمتر می خوانند همانقدر ضروری باشد که کمپینی حقوق بشری در راە مبارزە با نقض حقوق فرهنگی ملیت ها و مثلا کمپین آموزش به زبان مادری .. یا مبارزه زنان علیە تبعیض های جنسیتی و غیره. عنوانی جالب حداقل در حد تلنگری جهت درک بحران "خواندن" در این جامعە . من واژە ی "بحران" را تحت تاثیر جوی کە در پیرامون خودم حس می کنم و مشاهدە ابراز نارضایتی هم نسلان خود از نسل های جدید که به زعم آنان اهل کتابخوانی نیستند، بکار می برم. زیرا خود به تحقیقات و پژوهش هایی (در ایران) برخورد نکرده ام که ثابت کندجامعه حاضر در بحرانی دست و پا می زند به نام بحران"نخواندن" و گمان نمی کنم چنین مطالعه ای صورت گرفته باشد. تنها شاید بتوان  از آنچه در پیرامون مان میگذرد و با مقایسه میزان کم خواندنمان نسبت به آنچه در گذشته بود و رجوع به آمارهای نه چندان دقیق از سرانه مطالعه و مقایسه  این سرانه که شاخصی ست جهانی با تعاریف خود ، حدس بزنیم  که جامعه از یک "نخواندن" رنج می برد.. عادت نداشتن بە کتابخوانی و  نخواندن در یک جامعە دلایل زیاد تاریخی ، فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی و … می تواند داشته باشد که در مورد هر کدام تحت عنوانی جداگانه می توان سخن ها گفت. .مهمترین اش شاید نبود هیچ برنامه ای در وجود یک سیستم بی ثبات آموزش و پرورشی برای ایجاد این خصوصیت از سنین کم باشد. نظامی که همچنان و غیر سیستماتیک در حال قربانی کردن نسل هاست تا بالاخره در این آزمون و خطاهاکه گاه تعمدی نیز به نظر می آید، به جایی برسد. تا وقتی فکری رسمی برای ایجاد عادت کتابخوانی در جامعه نشده  و پژوهش ها برای ارجاع آنقدر دقیق و جدی نباشند ،  احتمالا آنچه در این زمینه ها نوشته و گفته می شود  تنها مبین تجربیات شخصی در این زمینه باشد. هرچند در صورت وجود راه حل ها و برنامه هایی نیز برای این امر، بخش زیادی از این عادت و مهارت به شکلی غیر رسمی و انفرادی در ما بوجود  می آید.  بعضی راهها را باید خود رفت و طی کرد. آزمون هایی که از سر می گذرانیم گاهی آنقدر شخصی است و  در طی فرایند ها و اتفاق هایی پیچیده بدست می آیند که هم سخن گفتن درباره ی آن امر مشکلی است و هم  نسخه اش را نمی توان برای کس دیگری پیچید.   به نظر من  اگرچه ما همواره در معرض تجربیاتی گاه متناقص هستیم و آنچه من بیان می کنم در مواردی درست و در مواردی دیگر ، با مشاهدەی نمونه هایی در تقابل با آن قابل رد کردن و زیر سوال بردن،  اما به طور کلی به باور من خواندن به انحصار آنهایی در می آید که زندگی شان در خانه و خانواده ای آغاز می گردد آمیخته با فرهنگ کتابخوانی . خواندن ها از خانه هایی شروع می شود که در آنها کتابخانه و قفسه های کتاب بیش از اشیا زینتی به چشم می خورند و در دست اعضای خانه ، اکثراوقات،  کتابی برای خواندن و مجله ای برای ورق زدن دیده می شود. عشق به خواندن و کسب عادت کتابخوانی از فضایی شروع می شود که کتاب، سنگینی و ارزش و حضور خود را ، عملا و نه در حد آرزو کردن، بر آن تحمیل و ثابت کرده است. و در مقیاسی فراتر مشاهده رفتار خواندن در میان افراد جامعه مانند آنچه در کشورهایی چون فنلاند، سوئد یا فرانسه به چشم می آید.

 

می توان به خواندن معتاد شد. تنها اعتیادی که ویرانگر نیست

به موازات موضوع خواندن، توجە بە  آنچه باید خواند، نیز مهم است. هر چند کسی که "خواندن" را "بلد" می شود مانند طلاکار و کیمیاگری ماهر در کار خود  اصل را از بدل باز می شناسد و هر کتاب و پیام و نوشته ای او را به خود نمی کشد، اما چه بسا لازم آید در کنار معرفی کتابهایی برای خواندن ، کتابها یا نوشتاری را نیز برای هرگز نخواندن و کنار گذاشتن توصیه نمود! بنده شخصا موافق شعار سنتی "هر کتابی ارزش یکبار خواندن را دارد"، نیستم. با حجم وسیع اطلاعاتی که در دنیای امروز بر ما وارد می شود، صرف وقت برای خواندن و چگونگی مدیریت زمان صورت دیگری به خود می گیرد. باید از کسب مهارتی سخن بگوییم که نیاز انسان امروزی در جوامع کنونی با سبک زندگی ای که هر روز بیشتر از پیش بر ما تحمیل می شود را پاسخگو باشد. باید به راههای دست یافت که خواندن بر صفحه ی تلفن یا مانیتور کامپیوتر را همان قدر دلپذیر نماید که گرفتن و لمس و حس کتابی در دست آن را به ما می دهد چون هیچ جامعه ای تا به حال یافت نشده که مثلا از عصر ماشین به عصر سنگ بازگشت کند .  لذا از کسب مهارت برای خواندن در متروها و اتوبوس ها و صف های انتظار نیز باید گفت.  بی آنکه قصد داشته باشم از نخواندن فاجعه ای عظیم در مقابل خواندن بسازم می خواهم بگویم آنکه می خواند  زنده است، جان دارد و همنشینی با زندگان دلپذیرتر است. آنکه می خواند اگرچه همواره سخنی ژرف برای گفتن دارد اما به همان نسبت دلیل کافی برای سکوت کردن و کمتر اظهار فضل نمودن.  تنها در فضای خواندن است که انسانها پی می برند حجم دانسته هایشان در مقابل آنچه نمی دانند فاجعه ای بیش نیست.

اگر چه به نظرم رسید بگویم خوانندگان کتاب بستگی به ضرورت کار و رشته تحصیلی و نوع شغل شان،  گرایش ها و علائق خاص دارند اما گمان می رود بحثی که اینجا دایر است و واژه ی "خواندن" شامل مطالعات تخصصی مربوط به رشته های تحصیلی و تدریس نشود. یعنی همان reading و نه studying … همان ضرورتی که صرف نظر از سطح و میزان تحصیلات رسمی و دانشگاهی بودن و نبودن ، نه برای ما که به نیازی همیشگی و به جزیی لاینفک از وجود زندگی ساکنان جوامع " خوشبخت" در آمده است. خواندن برای بهتر اندیشیدن و کسب فضایل انسانی بیشتر و کنار گذاشتن باورهای پوسیده در هر زمینه ای . این نوع خواندن را نمی توان محدود به حیطه ای خاص نمود. دنیای ادبیات در محدوده ی عمومی خود برای مثال زدن بهتر است.. ادبیات در هر زبانی و در هر ژانری می تواند مورد توجه همه باشد و مثلا یک پزشک " رمان باز" هم باشد و یک معلم ریاضی اشعار شاعران مشهور دنیا را بشناسد و با علاقه هم گینز برگ بخواند و هم نرودا را .. و هم با بوکوفسکی راحت باشد !  و چقدر عجیب خواهد بود کسی که ویرجینا ولف را بخواند عقب بنشیند و دانیل استیل و آگاتا کریستی را بخواند . مثل این می ماند کسی  پس از آشنایی موزارت و سمفونی های بتهوون  به سراغ شهرام شب پره بیاید .. منظورم این است آنکه به دنیای خواندن پا می گذارد به سوی پیش گام خواهد نهاد نه پس.

می توان در زمینه های دیگر هم بررسی نمود…. به هرحال دیگر در دنیای امروز جیمز جویس خالق کتاب اولیس را  شناختن و اولیس را خواندن و فضای جادویی صد سال تنهایی را درک کردن یک نیاز است نه ژست یا تفنن. در دنیای کتاب خوان ها خیلی سخت است تصور اینکه کسانی در دنیا از همین نسل های متاخر، حضور فیزیکی دارند که ممکن است کنجکاو نباشند تا سر دربیاورند از پرفروشی هری پاتر در دنیا ،یا  مادام بواری گوستاو فلوبر را ورق نزنند و یا با آثار کوندرا یا کافکا و کامو آشنا نباشد یا حتی با کلاسیک تر ها چون هوگو و داستایوسکی و تولستوی و در فضایی دیگر و  آنسوتر با مارکز تنها در حد پیام های تلگرامی آشنا باشند از پست مدرن هاو پسا پست مدرن هم چیزی نمی گویم .. نخواندن ها باعث شده اغلب کاربران اینترنتی با موجی که رسانه ها هر کدام به هدفی خاص براه می اندازند همسو باشند و اگر تفکری انتقادی هم ر کار است تنها در همان دوایر فکری تعیین شده است و بس. چه بسیار پیش میاید که مثلا در این فضا تشخیص ندهند آنچه از هدایت نقل می شود در واقع در هیچکدام از کتابهای صادق خان گفته نشده و اینکه چقدر ساده لوحانه است بپذیریم کوروش در دوهزار و پانصد سال پیش چگونه می توانسته به اندازه ی هایدگر و نیچه و فوکو از فلسفه سر در بیاورد و  آنهمه "فرمایشات " فلسفی و حقوق بشری بر چند کتیبه بازمانده داشتە باشد و در ابراز لطفش نسبت به زنان گوی سبقت را از سیمون دوبوار و المپ دوگوژ و غیره ربوده باشد …

و البته سخن زیاد است.

تقدیم به اعضای کمپین خواندن

منیژه میرمکری

۱۳/۱۰/۹۵

اخبار مرتبط

نظرات

یادداشت ویژه

من از مرگ هنرمندان خوشحالم

شاید بتوان گفت مرگ حقیقی ترین و عادلانه ترین پدیده ی جهان است که گریزی از آن برای هیچ کس نیست. مسئله ای که در طول تاریخ همواره یکی از دغدغه های بشری بوده و هست. اما مرگ هنرمندان داستان دیگری دارد و مرگ هنرمندان در سرزمین من داستانی دیگرگونه تر! من از مرگ هنرمندان خوشحالم، چرا که تجربه نشان داده است این تنها راه توجه مردم و مسئولین به هنر و هنرمندان است. زمانی که هنرمندی می میرد، همه شاعر می شویم و به گونه ای در سوگ شاعر مرثیه می سراییم و اشک می ریزیم و بر سر و سینه می کوبیم، تو گویی قبل از به خاکسپاری هنرمند مرحوم ، ما را باید به خاک بسپارند. به مدد اینترنت و گروههای اجتماعی چنان از آثار هنرمند مرحوم یاد می کنیم، تو گویی آثار هنری وی ، بخش از زندگی ما بود. صبح قبل از صبحانه، یک قاشق چای خوری شعر، ظهر یک دومِ موسیقی بعد از ناهار و شب قبل از خواب یک فنجان دمنوشِ فیلم! من از مرگ هنرمندان خوشحالم، چرا که هیچ نوع مرگ دیگری اینچنین همه - مردم و مسئولین - را دور هم جمع نمی کند، هیچ دلیلی دیگری نمی تواند به این زیبایی اسباب پیاده روی از مسجد جامع تا سر مزار را فراهم آورد. هیچ پدیده ی دیگری نمی شناسم که تا این میزان سوال فلسفی و افسوس در دل همه ایجاد کند. افسوسی که منجر به درس و تصمیم های بزرگ بین مردم و مسئولین می شود. تصمیم هایی از قبیل توجه به هنرمندان، توسعه ی فضای هنری و قدردانستن داشته های فرهنگی شهرمان. اما نمی دانم چرا عمر این تصمیات کوتاه است و معمولاً از فلکه ی ساعت به بعد فراموش می شود. شاید به خاطر ترافیک  باشد. به خصوص که اکنون شهر اول در بوق نزدن شناخته شده ایم و جهت از دست ندادن این مقام مهم فرهنگی تمام حواسمان به این است بوق نزنیم و همین باعث می شود که تصمیمات فرهنگی دیگرمان را فراموش کنیم. اما اشکالی ندارد، در عوض همین بوق نزدن را بیلان کار فرهنگی محسوب می کنیم و با افتخار همه جا بوق نزدنمان را در بوق و کرنا می کنیم! من از مرگ هنرمندان خوشحالم. چرا که به غیر از مرگ هنرمندانِ شهرم، به هیچ شکل دیگری نمی توان کاری کرد که آثارشان بین همه پخش شود. در شهری که سالن سینما ندارد، نگارخانه ندارد، سالن تئاتر ندارد، صنعت نشر درست ندارد و از همه مهمتر بینش فرهنگی و هنری صحیحی در بین تعداد قابل توجهی از مسئولین و مردم وجود ندارد، طبیعتا تنها گورستان می تواند بهترین مکان برای عرضه ی هنر هنرمندان باشد. من از مرگ هنرمندان خوشحالم، چرا که آنان که تمام زندگیشان را بدون هیچ چشم داشتی و با کمترین امکانات و توقعات وقف کار هنری می کنند، در مرگشان نیز موهبتی نهفته است. موهبت وسیع تر شدن آرامگاه هنرمندان شهرمان، تا هر مهمانی که به شهرمان آمد ...
css.php